تبليغاتX
من وضو با تپش خیال تو میگیرم...
شاعرانه/ عارفانه/ عاشقانه/ روانشناسی/ اجتماعی/مطالب آموزنده...
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم...

هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

به نقطه ای خیره می شوم
دیگر تو را نمی بینم.
حتی رویایت هم روی شاخه ی خشکیده گل نمی دهد.
اشکهایم نمیگذارن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
« ..... دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 

در پشت آن دو چاله ی شیطانی....

گور هزاران قلب آواره است...

فریب خورده ی نگاهی

که بی شرمانه از میانه ی غفلت تنهائیهاشان ربودی!

 

و چه ساده بود برای چشمهایت...

تماشایشان در لحظه ی احتضار....

و باز هم نفس کشیدن و دیدن وخندیدن!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

زیندرد خواب‌هايش را به حراج مي‌گذارد. مردي از فراسوي دنيا در دهنة بلندگو مي‌دمد: «همه‌چيز در كنترل ماست، خيالتان راحت.» و تو يك بار ديگر قضيه را براي خودت مرور مي‌كني. تو نه رابطة جنسي متعدد داري، نه معتادي و نه با آدم‌هاي بد نشست و برخاست مي‌كني. پس همه‌چيز روبه‌راه است، تو از ايدز دوري، بسيار دور.
زني فرياد مي‌زند، صدايش در ازدحام صداهاي ديگر دنيا به گوشت نمي‌رسد. زني ديگر دنيا را تمام مي‌كند و تو مي‌گويي حتماً كس ديگري به‌جايش متولد مي‌شود. جهان فراخ است براي همه. تو غرق مي‌شوي در چيپس و پفك و انواع يخچال‌فريزرها و نرم‌كننده‌ها و... همه‌چيز روبه‌راه است. خدا را شكر، دست‌هايمان را هم با مايع دستشويي مرغوبي مي‌شوييم. كسي مي‌گويد: «زندگي حتي در زمستان هم جريان دارد.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 

آخر چرا جواب ندادی ؟؟؟

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره هایی غلط زنگ میزند

آنوقت من اشتباه می کنم و او

با اشتباهای دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من می گفت :

تو گوشی دل خود را کج گذاشتی

آنوقت ها که خدا به تو زنگ  میزند

آخر چرا جواب ندادی ... چرا برنداشتی

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره میکند

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار ...

وقتی که نیستم

لطفأ پیام خودت را

روی پیام گیر من بگذار

با من تماس بگیر خدایا...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
يه جاي امن و دنج میخوام براي بلند بلند فكر كردن،
براي حرفهاي دلم،
براي دلتنگي هام
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 
 
1 - آیا افسرده می شوی و گوشه گیر ، چون توان حل آنها را نداری؟!
2 - آیا مضطرب و عصبانی می شوی ، چون کارها بر وفق مرادت پیش نمی رود؟!
3 - آیا با اعتیاد به مواد ، خوردنی ها، خواب و شوخی و … خودت را به کوچه علی چپ می زنی و صورت مسئله را پاک می کنی؟!
4 - آیا سفره غمت را پیش دیگران می گشایی و دست نیازت را به هر سو در جهت حل مشکل دراز می کنی تا احساسات بدت را با آنها تقسیم کنی؟!
5 - آیا سعی می کنی که غمها ، دردها ،  مشکلات و رنجهایت را تحمل کنی و با آنها بسازی؟!
6 - آیا برای حل مسائل و مشکلاتت و بر طرف کردن غمها و رنجهایت ، به فکر برنامه ریزی، تدبیر و راه حل می گردی؟!
7 - آیا برای خلاص شدن از موقعیت ، شدیدا بر تلاش خود می افزایی ؟!
8 - آیا برای حل مشکل خود ، سایر فعالیت های خود را متوقف می کنی و روی حل مشکل خودت تمرکز می کنی؟!
9 - آیا با خویشتن داری منتظر فرا رسیدن زمان مناسب برای حل مسائل می شوی؟!
10- آیا با افراد با تجربه و متخصص مشورت می کنی تا برای رفع آنها راه حلی مناسب بیابی؟!
۱1- آیا با تفسیر مجدد و مثبت سعی می کنی از جنبه های مثبت تر به رویدادها بنگری و از مشکلاتت در جهت رشد خود استفاده کنی؟!
12 - آیا با روی آوردن به مذهب و از خدا کمک طلبیدن به آرامش می رسی؟!
13-آیا بر هیجانات خود متمرکز شده ، و هیجانات خود را ابراز می کنی و با بیان نمودن و نشان دادن احساسات تخلیه می شوی؟!
14 - آیا مشکل را انکار می کنی و چنین وانمود می کنی که واقعا چیزی رخ نداده است؟!
15 - آیا عقب نشینی در رفتارت می کنی و برای رسیدن به اهداف خود، کوشش دیگری نمی کنی؟!
16 - آیا فکر می کنی به بن بست رسیدی و مغزت قفل می کند؟! یا در سیکلی از  "اگرها" و  "ای کاش های" و تخیلات می افتی؟!
 
وقتی شما در تنگنای مشکلی گرفتار آمدید، یا وجود عزیزتان گرفتار غم و رنجی شد ، شما گزینه های بی شماری در مواجه با آن پیش رو دارید که به عنوان نمونه در اینجا به 16 مورد اشاره شده است.
اکنون با خود خلوت کنید و به بعضی از گرفتاریهای اخیر خود بیندیشید و ببینید چگونه با آن برخورد کرده اید؟ این کمک می کند تا خود را بیشتر بشناسید و از عهده مسائل خود بهتر بر آئید. و نسبت به واکنش های خود آگاهانه برخورد کنید.
واقعیت این است که نحوه مقابله شما با مشکلات، به عوامل متفاوتی بستگی دارد از جمله اینکه: مشکل شما از چه نوع است و از چه رنج می برید؟ موقعیت و وضعیت شما چگونه است؟ چه تجربه هایی داشته اید؟ و اینکه شخصیت شما چگونه است. همه و همه نوع مقابله شما را با مشکلات تعیین می کند.
بیائیم در رابطه با مشکلاتمان از جنبه های مختلف به قضیه نگاه کنیم . شاید روزنه ای کوچک ما را به خورشید نورانی رهنمود سازد و مسیر ما را روشن سازد.
 
به نظر شما کارامدترین روشها کدامها هستند؟! آیا می توان گفت: متناسب با هر مشکل و رنجی ، یکی از این راه حل ها ارجح تر است؟!
 
به گفته بزرگی: به من اندیشه ندهید ، اندیشیدن یاد بدهید . به من جوابها را ندهید، بلکه سئوال کردن را بیاموزید.   
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 
1 – شوهرهایی که تعصب بی جا را با غیرت اشتباه گرفته اند.
خانمش را چون یکی شی می پندارد. به نام دوستی و عشق، او را  با توهمات خود زندانی کرده و قوانین ممنوعیت را برای همسر خود وضع می کند. مثلا: جواب دادن به تلفن ممنوع؛ رفتن به خانه پدر و مادر ممنوع؛ سرزدن به دوستان ممنوع؛ درس خواندن و دانشگاه رفتن ممنوع؛ داشتن شغل ممنوع؛ اردو و مسافرت ممنوع؛ استفاده از رایانه و اینترنت ممنوع؛ خندیدن با صدای بلند در محيط خانواده و محارم ممنوع؛ تعریف و توضیح در مورد آقایان ممنوع؛ رفتن کنار پنجره ممنوع؛ نامه نوشتن ممنوع؛ بیرون رفتن از منزل ممنوع .
 
2 – شوهرهای سلطه جو، زورگو و کنترل کننده؟!
 چنین شوهرانی حق انتخاب را به کلی از همسرشان می گیرند و این حق انتخاب را فقط برای خود به رسمیت می شناسند. از تصمیم های مهم و کلی تا جزئی ترین مسائل باید زیر نظر آنها و به فرمان آنها باشد. به عنوان مثال بعضی از اعمال و مستبدانه این آقایان عبارتست از: تصمیم در انتخاب محل زندگی به تنهایی؛ تصمیم گیری در مورد فرزند داشتن؛ تصمیم در مورد رفت و آمد و میهمانی رفتن، تصمیم در ارتباط یا  قطع رابطه با بعضی از فامیل یا دوستان از روی دل خودشون؛ تصمیم گیری در مورد شغل خانم، تصمیم گیری در مورد رشته تحصیلی و محل تحصیل همسرشان بدون توجه به نظر او؛ انتخاب رنگ پرده ؛ انتخاب نوع مبل؛ انتخاب رنگ و نوع فرش؛ انتخاب ظروف و لوازم منزل، در اختیار گرفتن و  به نام زدن سند شش دانگ ریموت تلویزیون و ویدئو، انتخاب و تماشای برنامه های دلپسند خود از تلویزیون بدون توجه به خانواده و همسرشان؛ انتخاب نوع و رنگ لباس داخل منزل خانمشان؛ دستور به خانمشان در مورد چگونه فکر کردن، چگونه حرف زدن، چگونه احساس کردن و چگونه رفتار کردن. ( خانواده سخت گیر در تربیت)
 
3 – شوهران بی مسئولیت؟!
این شوهران فراموش کرده اند که مراحل نوزادی، نوباوگی، کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و فرد بالغی شده اند و ازدواج کرده اند. خانواده تشکیل داده اند و صاحب فرزند شده اند. لذا در تصمیم گیری ، اجرا، و پاسخگویی نسبت به وظایف و مسئولیت های منزل خود را عقب کشیده اند و چون حبابی خود را رها کرده اند. هنوز در پی لذت طلبی انفرادی خود هستند. اینها برنامه ها و دل مشغولی های خود را بدون توجه به خانواده و همسرشان دنبال می کنند. بدون توجه به به مسئولیت هایی که باید بپذیرند و نیازهایی که خانواده به آنها دارد، به دنبال پارتی ها، تفریحات، مسافرتها، کوهنوردی، فوتبال، استراحت، خواب، تلویزیون و فیلم و سینما، موسیقی و دوستان و کارهای انفرادی مربوط به خود هستند. آنها همیشه چون میهمانی بر سر سفره آمده منزلشان اگر وقت کنند حضور می یابند و رنجهایشان را به خانواده می ریزند و لذتهایشان را بیرون از خانواده تقسیم می کنند. این افراد گاهی تصور می کنند با دادن پول زیاد به خانواده می توانند، آنها را رها کنند. با یک پلی استشن ، با یک رایانه و اینترنت و ...، سعی می کنند همسر و فرزندان خود را به خودشان وابگذارند. و نسبت به مسئولیت در قبال همسر و تربیت فرزندان شانه خالی می کنند. (خانواده سهل گیر در تربیت)
 
4 – شوهران بی احساس و سخت کوش:
برای این شوهران زندگی یعنی کار، کار یعنی زندگی و اینها همه یعنی پول. این شوهران خلاء وجودی خود را فقط با پول و کار پر می کنند. به بهانه های مختلف مثل داشتن اقساط، تعویض منزل یا خودرو، فراهم آوردن رفاه ، تامین آینده زندگی، مسئولیت کاری ، و ...، اکثر اوقات خود را از صبح تا آخر شب و حتی تعطیلات، به دنبال کار و اضافه کاری و تجارت و مدیریت و ... هستند. گاهی بهانه های انسان دوستانه و خدمت به خلق را پیش می کشند و گاهی تعهدات کاری را دستاویز قرار می دهند. اینها از منزل ، همسر و فرزندان خود، ابتدا به صورت فیزیکی دور می شوند و کم کم از نظر احساسی و عاطفی و ذهنی فاصله می گیرند. این آقایان به همه مردم خدمت می رسانند و با آنها هستند به غیر از همسر و خانواده.
مردان دیگری را نیز می توان در این طبقه قرار داد. آنهایی که شاید این همه مشغله نداشته یا از محیط خانواده دور نیستند، ولی از نظر عاطفی ، احساسی و ذهنی فاصله زیادی از جو خانواده پیدا کرده اند. آنها هم احساسی ، همدلی ، همدردی با همسر را نیاموخته اند. حرف زدن برای آنها سخت تر از بلند کردن خودرو  توسط قویترین مردان است. برای پاسخ یک کلمه ای به یک سئوال ، خانمشان باید کلی به به آنها التماس کند، وقتی آنها یک جمله 3 کلمه ای به زبان می آورند، همسر آنها، به شدت ذوق زده شده و  آن روز را همه سال جشن می گیرند و سالگرد زبان گشایی آقا را غنیمت می شمارند.
اگر خانمشان با آنها صحت کند، در حال دیدن تلویزیون هستند، یا در حال تعمیر وسایل منزل می باشند، و حتی زحمت تغییر جهت نگاهشان را به طرف خانمشان ، نمی کشند. گوش شنیدن ندارند، و این کار هم برای آنها مثل شکافتن اتم و آزاد سازی انرژی هسته ای هست. ولی متاسفانه این انرژی آزاد کردن را حق خود نمی دانند تا این اتم را بشکافند و گوش شنوا برای حرفها و احساسات خانمشان داشته باشند.
این مردان مهارت های گوش دادن، مهارتهای ارتباطی، مهارتهای هم حسی یاد نگرفته اند یا تمرین نکرده اند و یا انگیزه ای برای انجامش ندارند.
برای این آقایان، سخن محبت آمیز و عاشقانه، نوازش محبوبانه و نگاه دلبرانه به خانمشان، افسانه ای خیالی و بی فایده است. همسر این آقایان با حسرت به زوجهایی که در پارکی نشسته اند و در گوش هم نجوا می کنند می نگرند.
یک تلفن از محل کار به خانم، یک دسته گل، یک نامه عاشقانه ، یک نوازش ، و یک همدلی و هم حسی به گاه نگرانی و بیماری؛  از آرزوهای هرگز برآورده نشده ، خانم این دسته از آقایان است.
 
5 – شوهران وابسته و غیر مستقل؟!
این آقایان به علت اینکه از بچگی تحت چتر حمایتی شدید پدر و مادر خود قرار داشته اند و همیشه والدینشان برای آنها تصمیم گرفته اند، وابسته ، ترسو و دمدمی مزاج و بچه صفت تربیت شده اند. آنها همین طور که بزرگ شده اند به جای اینکه روز به روز مستقل تر شوند، روز به روز وابسته تر شده اند. هنگام ازدواج نیز نمی خواهند در این وضعیت تغییری ایجاد کنند. هنوز هم دستورات و تصمیم گیری های مهم زندگی زناشویی را از والدین خود اخذ می کنند. معمولا پدر و مادر این آقایان سخت گیر و مقرراتی هستند و شاید کمک مالی زیادی هم به زندگی اینها کرده باشند. مرزهای خانواده توسط این شوهران گسسته شده و مسائل محرمانه و خصوصی خانواده به راحتی به بیرون از خانواده منتقل می شود و افراد دیگر هم به خود اجازه می دهند در مسائل خانوادگی اینگونه شوهران دخالت کنند.
 
6 – شوهران کمالگرا و خسیس:
این آقایان شخصیت وسواسی دارند. معیارهای نانوشته ای در ذهن خود ترسیم می کنند و آن را وحی منزل و تخلف ناپذیر تصور می کنند. به جزئیات زندگی زیاد کار دارند و گیر می دهند. برای هر چیز کوچکی در خانواده نظر می دهند. همیشه ترس از آینده دارند، اعتماد به نفس پائین ، و ایده آلی خواهی از مشخصات دیگر اینهاست. با خسیس بودن و پس انداز افراطی سعی در آرامش خاطر خود دارند. همواره امروز را فدای فردا می کنند. و فردای آنها که باعث نگرانیشان بود، هرگز نمی آید. حسرت تفریح ، مسافرت ، لباس نو، میهمانی را به سادگی و با بهانه های مختلف، بر دل زن و بچه خود می گذارند. توقع زیادی از همسرشان دارند ، انتظار بی عیب و نقص بودن خانم خود را داشته و نقاط مثبت همسرشان را نمی بینند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز

ایستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
بعضی وقتها چیزهایی هستند که آدم را آزار می دهند ولی عزیزند یا شاید هم روزی عزیز بوده اند

 

انتظار مرا پايانی نيست.

قلب من جراحتش را تازه نگاه داشته است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
اگر با من نبودش هيچ ميلی / چرا ظرف مرا بشکست ليلی

ليلي را سجده کن
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت ، سجده نکرد. گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن ، زيرا من چنين مي‌خواهم. من چيزي مي‌دانم که تو نمي‌داني. شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده‌ شد ، وکينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي‌آبرو کند و تا واپسين روزحيات، فرصت خواست.
خدا مهلتش داد ، اما گفت: نمي‌تواني ، هرگز نمي‌تواني. ليلي دُردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهي‌اش را نمي‌تواني ، حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي‌داند ليلي همان است که از فرشته‌ها بالاتر مي‌رود ، و مي‌کوشد بال ليلي را زخمي کند.
عمري است که شيطان گرداگرد ليلي مي‌گردد ، دستهايش پر از حقارت و وسوسه است. او بدنامي ليلي را مي‌خواهد. بهانه بودنش تنها همين است. مي‌خواهد قصهء ليلي به بي‌راهه کشد. نام ليلي رنج شيطان است. شيطان از شيوع ليلي مي‌ترسد. ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک ..............

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

هرگز آيا شنيده‌ايد

نام كسی را كه هيچ

به گوش‌تان نخورده باشد؟

 

- كسی كه كسی او را نمی‌شناسد

مگر من شايد

كسی كه كسی او را نمی‌شناخت

مگر خودش شايد

كسی كه كسی او را نخواهد ‌شناخت

مگر شما شايد -

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
لازم نيست که فقط جسمت فاحشه باشد ، بلکه روحت نيز ممکن است فاحشگي کند ....

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
مادرم با توام,باتو مهربانم

بلند شو مادر... بلند شو

بلند شو و به رسم دیرین و گذشته ات, آیینه را در برکه وجودت بیانداز که من تماشای خویش را در همه وجود تو هزار جانبه می خواهم...

مادرم بلند شو و به سان هر روز صبح ,با کنار زدن پرده ای گنجشک های کوهی را با آن پیک نیک صدایت به اتاق تاریکم دعوت کن تا صبح گاهان, غرق در شور و شادی شوم...

مادرم ای تک قصه گوی شبهای بی خوابیم, بلند شو که دیری است این دلم برای شنیدن قصه دختری که عاشق مادرش بود تنگ است, مادر بلند شو و برایم تعریف کن...

مادرم ای تنها تکیه گاه همه عمرم, بلند شو که این تن کم جانم, تاب بی تو بودن را ندارد, من بی تو می شکنم...

مادر بلند شو که می خواهم برایت بخوانم, آری می خواهم آواز بخوانم, همان سرودی که در کودکی برایت خواندم و تو گریه کردی

                          ای مادر عزیز که جان داده ای مرا.....

                         سهل است اگر که اکنون جان دهم برای تو....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!

کدام نشإه دويده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بينند

 

به رقص می آيند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو که برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

تو را به هر چه تو گويی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست اميدی و پای من خسته است

همه ی وجودم  تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

               ((فريدون مشيری))

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

اينجا کسی دلواپس ويرانی من نيست.
حالا که شبی هزار بار،
           ميان ظلمات خاموش اين چهار ديوار سنگی،
          روياهايم را به انتهای مبهم فردا پيوند ميزنم،
و روحم را...
          که ابديت مطلق زندگی ست،
                 لحظه لحظه، به فراموشی خواب ميسپارم.

و تو، ای رويای دور و دراز
       بگو کدام سمت محال آرزوی من ايستاده ای؟
        که تا اجابت دعای من،
               هزار خلسه بی بديل
                           راه باقی ست.
        بگو چقدر به نهايت پرواز مانده است؟
            که بالهايم را از قفس مسلول اين زندان بی عبور
                 به نشانه پريدن،
                 تکان بدهم،
                         که شايد شروع ساده ای باشد!

بگو با من بگو ای هراس بی دليل
   که تمام وحشت من، از خاموشی توست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 

 

زنان خوب به آسمان ميروند

زنان بد به همه جا

 اوته ارهارت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

مرا دید و نشناخت
این بود درد ...  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

زن کوچک  تو چه خاموش است

تو می آیی ؛ زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ؛ هراسان.....

هر کجا؛ هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید؛ مبادا  برنگاه دیگری افتد.

  دو چشم من ترا دیگر نمی خواند ؛ به شوقی دلکش و شیرینو تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد،

  سراب آرزو باشد و لبهایت ؛ ؛ کتاب روشنی  از بهر عمری گفتگو باشد :

 و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ؛ محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده؛

 دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی؛ نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی؛ به لبهایم کلام شوق بنشانی.

 محالست این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا ؛ قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی ؛ برنجانی؛

  محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی؛

 تو می آیی یقین دارم ؛ ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست ؛

 دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ؛ به دیوار بلند پیکرت نمی پیچد ؛

 جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور میپوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه

 بر  سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ؛ نرم می لغزد؛جدا از دستهای ................تو.

 

  دگر آن دستها هرگز برآن گیسو نمی لغزد ؛ پریشانش نمی سازد؛ دلی آنجا نمی بازد ؛ تو می آیی !!!

  یقین دارم تو با عشق ومحبت باز می آیی ؛ ولی افسوس...........

  آن گرما به جانم در نمی گیرد ؛ به جسم سرد وخاموشم دگر هستی نمی بخشد؛

  اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی ؛ دگر مستی نمی بخشد .

  یقین دارم که میآیی ؛ بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود ؛ دل دیوانه ام افتاده لرزان  زیرپایت بود

 بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی ؛  به  گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند.

 یقین دارم که میآیی ؛ بیا؛ تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد ؛ نگاهت غرق اشک پشیمانی بروی   پیکرم باشد؛

  دلت را جا گذاری شاید آنجا که سنگ بسترم باشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

يكي از صالحين به فرزند خود گفت‎: مرا به تو حاجتي است‎. پسر گفت‎: هر چه بفرمايي اطاعت‎ مي‎كنم‎. پدر گفت‎: شب كه به منزل مي‎آيي هر چه از هنگام خارج شدن از منزل گفته و انجام داده‎اي برايم‎ نقل كن‎. پسر قبول كرد.
    شب كه آمد شروع به نقل كرد، تا رسيد به حرف‎هاي زشتي كه زده بود و كارهاي ناروايي كه انجام داده‎ بود، از پدر خجالت كشيد كه بگويد. دست پدر را بوسيد و گريه كرد و گفت‎: اي پدر از اين حاجت بگذر و جز آن هر چه بفرمايي اطاعت مي‎كنم‎. زيرا از تو خجالت مي‎كشم‎.
    پدر فرمود: اي پسر من بندة ضعيف و عاجزم از من خجالت مي‎كشي‎، ولي فرداي قيامت در محضر رب العالمين چه خواهي كرد. اين موضوع و موعظه سبب توبة پسر گرديد.
    اميرالمؤمنين‎(ع‎) در نهج البلاغه مي‎فرمايد: كاري كه مي‎خواهي انجام دهي‎، حرفي كه مي‎خواهي‎ بزني چنان باشد كه فردا بتواني آن را بخواني‎.
    آيا مي‎تواني فردا بخواني كه در فلان روز فحش دادم‎؟ در فلان روز كار زشت را انجام دادم‎؟
    پس اگر نمي‎تواني چرا؟!... هم اكنون در فكر باش‎.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

هر زمان كه سكه‎اي را سر راهتان پيدا كرديد، از كنارش بي‎تفاوت عبور نكنيد آن را هديه‎اي از سوي‎ فرشتگان الهي بدانيد و شاد شويد. سكه به ظاهر بي‎ارزشي كه سر راهتان افتاده است‎، هديه‎اي بهشتي‎ است‎. زماني كه فرشته‎اي دلتنگ شما مي‎شود، سكه‎اي را روي زمين مي‎فرستد تا وقتي با آن مواجه‎ مي‎شويد، اخم از چهره‎تان رخت بربندد و تبسمي جاي آن را بگيرد. پس هر وقت نااميد هستيد و احساس مي‎كنيد درهاي دنيا به رويتان بسته شده‎اند به ياد آن سكه بيفتيد اخم‎هايتان را باز كنيد و لبخندءے؛ىى بزنيد تا دنيا به رويتان لبخند بزند. به ياد فرشته‎اي ببينيد كه دلش براي شما تنگ شده است‎!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 


    اگر بخواهيم كه خلاقيت، دانش، قدرت، عشق و وحدت و سعادت ايجاد كنيم بايد جاكراها باز باشد و به طور هماهنگ با هم كار كنند. اين موضوع دربارة‌ تعداد كمي از آدمها صدق مي كند. به طور هم زمان ممكن است چاكراها باز، بسته يا فعاليت يك جانبه داشته باشند. در طول زندگي اين حالت ها دستخوش تغيير مي شوند زيرا درونماية اصلي آنها هميشه در حال حركت به جلو و دوباره به عقب برگشتن است. به همين دليل دانش چاكراها مي تواند به ما كمك كند تا خود را بشناسيم، توانايي هاي ذاتي خود را درك كنيم و بتوانيم زندگي سرشار از نعمت و سرور داشته باشيم.
    همه چيز در جهان ما ريتم و چرخش مشخصي دارد. از اتم ها گرفته تا هر آن چه در خلقت وجود دارد.
    قوانين موزون در همه جا به چشم مي خورد. در ضربان قلب، در تنفس، در جا به جا شدن شب و روز، در آمدن فصول، در حركات قابل پيش بيني ستارگان و در رشد زندگي مخلوقات. مثلا در مورد گياه،‌ اول مي بينيم جوانه ظاهر مي شود، بعد اولين برگ ها، سپس غنچه و بعد از آن گل و در نهايت ميوه، هميشه روند مشخصي وجود دارد، بنابراين منطقي است انسان كه موجودي روحاني در قالب بدن است پيشرفت او براساس روند خاصي باشد. انسان فقط اين نيست كه روز به روز رشد كند و مهارت ها و تجربيات مختلف به دست آورد،‌پيشرفت او طبق چرخه هاي خاص ذهني و معنوي است. ارزش موضوعات در تمام مراحل زندگي يكسان نخواهد بود. يعني در زمان معيني با كاري كه خلقت دقيقا بر دوش ما گذاشته، مواجه مي شويم.
    از ديدگاه انسان شناختي،‌ زندگي انسان به دوره هاي كاملا مشخصي تقسيم شده است. طول هر دوره هفت سال است. زمان هاي مشخصي در زندگي وجود دارد كه انسان پذيراي تأثيرات و تجربيات است و به بلوغ كافي براي برداشتن قدم هاي مشخصي در راه پيشرفت رسيده است. جالب است بدانيد كه اين شناخت كاملا با دانش دربارة‌ ساختار عملكرد چاكراها تناسب دارد. ما هر هفت سال از يك چاكرا ي مي گذريم و در آن دوره خصوصيات آن چاكرا درون ماية زندگي ما خواهد بود. با اين تفسير وقتي دورة‌ هفتم زندگي ما تمام مي شود و وارد پنجاه سالگي مي شويم دوباره همه چيز را از نو شروع مي كنيم. از پنجاه سالگي درسهاي خاصي در انتظار ما هستند تا ياد بگيريم. هر سال موضوع جديدي در انتظار ماست و هر هفت سال يك موضوع جديد موارد قبلي را كامل مي كند. از نظر زيست شناختي هم اين يك واقعيت است كه بدن ما هر هفت سال يك بار دوباره احيا مي شود يعني بعد از هفت سال تمام سلول هاي بدن مان به سلولهاي جديد تبديل شده و از نظر زيست شناختي انسان كاملا جديدي هستيم. دانستن اين موضوع باعث مي شود تا به رشد كودكانمان بيشتر كمك كرده و توجه به موقع به آنها داشته باشيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
جهان را همين جا نگه‌دار !! پياده مي‌شوم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 


مردي خردمند و زيرك‎، تابلويي مقابل خانه خود زده بود. روي تابلو، اين جمله به چشم مي‎خورد: «اين ملك به فردي اهدا مي‎شود كه واقعاً از زندگي خود رضايت دارد.»
    روزي كشاورزي ثروتمند از آن منطقه عبور مي‎كرد كه ناگهان توجهش به آن تابلو جلب شد. اسبش را نگه داشت و با خود گفت‎: «حالا كه صاحب اين خانه قصد دارد ملكش را اهدا كند، بهتر است قبل از آنكه سر و كلة فرد ديگري پيدا شود، من مدعي شوم كه از زندگي‎ام رضايت دارم تا اينجا را از آن خود سازم‎. به هر حال ثروت روي ثروت مي‎رود و من مرد ثروتمندي هستم كه هرچه بخواهم به دست‎ مي‎آورم‎. پس قطعاً واجد شرايط هستم‎.» با اين فكر، در خانه را به صدا در آورد و علت آمدنش را به مرد خردمند گفت‎. مرد پرسيد: «آيا تو واقعاً از زندگي‎ات رضايت داري‎؟» كشاورز پاسخ داد: «بله واقعاً رضايت دارم‎، چون هرچه اراده كنم‎، مي‎توانم به دست آورم‎.» مرد خردمند خندة ريزي كرد و پاسخ داد: «پس دوست من اگر از زندگي‎ات رضايت كامل داري‎، اين ملك را براي چه مي‎خواهي‎؟»
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

    هرگاه احساس كرديد كه ذهن تان آرام نيست و نگران هستيد،‌ ابتدا عميقا عمل باز دم را انجام دهيد.
    هميشه با باز دم شروع كنيد و تا آن جا كه مي توانيد عميقا عمل بازدم را انجام دهيد و تمامي هواي موجود در ريه هايتان را بيرون بريزيد. با بيرون ريختن اين هوا، حالات و احساسات شما نيز بيرون مي ريزند، زيرا همه چيز با تنفس شما ارتباط دارد. سپس هنگامي كه شكم شما به علت بازدمي عميق تو رفته است براي چند ثانيه صبر كنيد و بعد از آن عمل دم را به طور عميق انجام دهيد. دوباره براي چند ثانيه صبر كنيد . مدت زمان توقف ميان دم و بازدم در اين تكنيك بايد مساوي باشد. به همين ترتيب دم و بازدم خود را ادامه دهيد و از تنفس خود يك ريتم بسازيد. بلافاصله احساس خواهيد كرد تمامي وجود شما تغيير كرده است، حالت قبلي شما ديگر ناپديد شده و حال جديدي بر وجودتان حاكم شده است. در اين حالت شما ديگر نگران نيستيد و آرامش زيبايي بر وجودتان حاكم مي شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 

آدم شبيه فکرش مي شود

آدم شبيه فکرش مي شود .آدم شبيه نيتش مي شود .زشتي و زيبايي فکر و نيت را مي شود حس کرد . اينطور است که از ديدن بعضي زيبا ها حس خوبي به آدم دست نمي دهد و بر عکس زشتي بعضي ها به هيچ وجه به چشم نمي آيد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عشق من جز غم دلواپسی نیست
آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست
تو به تصویری چه کودکانه دلباخته ای
منو اونجوری که در باور خود ساخته ای
تو به نقشی که چه دور از من
عکس ماه توی آب روشن
تو یه رویایی مثل بیداری
تو میخواهی که ماه رو از برکه بیای برداری
عشق من جز غم دلواپسی نیست
آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست
من پر از احساسم تو پر از احساسی
وای اگر قلب منو نشناسی

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
عشق من جز غم دلواپسی نیست...
مرا امید وصال تو زنده میدارد
حرف حساب با ...
عکس
پلاک 129
دورترین راه واسه من کمترین فاصله از توست
مجله الکترونیکی شعر
مجله موفقیت
شعر نو
طراحی سایت
عضویت
مسعود
شرکت ارتباطات سیار
عکس2
آموزشی 1
آموزشی 2
آموزشی3
آموزشی 4
ریکی
داف بیبی فیس
آگهی رایگان (کلاس رقص عربی)
رقص عربی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM